ازتاریخ قدیم و جهان باستان اندیمشک می گذریم تا به دیروز خودمان برسیم.

عقربه های تاریخ را به سال های آغازین اندیمشک می بریم.

می خواهیم باقطار خاطرات اندیمشک همراه اجداد و نیاکان و پدران مان،دوباره وارد شهرخاطره ها و خوبی ها شویم.

تقریبا به سال های۱۳۰۸ می رویم تا از کوههای سربلندلرستان به دشت پرتمدن  خوزستان میهمان شویم.

میهمان نوازی بااندیمشک متولدشده است.

باسوت قطار،آمادگاه دوکوهه را پشت سر میگذاریم و آرام آرام از لورتاریخی می گذریم تا به آغوش گرم صالح آباد “اندیمشک”می رسیم.

اندیمشک….نجیب و استوار و پرغرور به کوه و دشت و مردمش تکیه داده است.

به اندیمشک که میرسی،دوستی و مهربانی و برادری آغاز می شود.

فارس و لر و کرد و بختیاری و دزفولی و شوشتری و ترک و گتوندی و عرب و ارمنی و مسیحی و…به صحنه ی می آیند.

اینجا هیچکس غریبه نیست.

اندیمشک،خانه ایی است به وسعت دلهای مردمش.

اندیمشک،مثل بچه های نجیبش،همیشه حس غریبی دارد!

مظلوم ،آرام ،متین….و باشکوه.اندیمشک،گندمزار محبت مردمی است که دانه های مهربانی را دردل هم می کارند.

اندیمشک،بوی آغوش گرم مادر و پینه های دست پدر را دارد .

دراندیمشک،درخت دوستی و همسایگی به قدمت تاریخش حرمت دارد.

قطار می آید و می آید تا به قلب اندیمشک می رسد.

 صدای لبخند سوت قطار و بوی دود

 تونل های تله زنگ و مازو و شهبازان و  بالارود در شهر کوچک مان می پیچید و قدم های میهمانان مهربانی را تا خانه های کاهگلی و کپرها وسیاه چادرهای صمیمی بدرقه می کند.

و به سرعت،بوی ذغال و کباب و نان تازه و دوغ محلی و سبزی کوهی،سفره های ساده را رنگین می کند.

صدای گاو و گوسفند و مرغ و خروس،آهنگ زندگی خانه ها می شود.

….و قطار دوباره از دل شهر می گذرد.

ما می مانیم و اندیمشک و شهری که می خواهد روی پای خودش بایستد…..

کم کم ” چهل پا ” یا سددز رخ می نماید.

برق رهبر،سکوی نظامی،درزین خانه،دپوی راه آهن،نه فامیلی،شصت فامیلی،چهارباغ،باغ راه آهن،بیمارستان راه آهن،زورخانه راه آهن،باشگاه راه آهن،زمین فوتبال راه آهن،سیلو،تانکی سیاه،شرکت نفت،هزارکوچه،مدرسه ی سعدی،مسجد جامع،خیابان ها،شیرهای آب خوری فشاری،ساختمان ها،سینماها،کلیسا،هتل اقبال،هتل آذربایجان،بازارسبزی،فروشگاه لیاقتمند،کارخانه قند،تعمیرگاه سی اس،شرکت فرانسوی هاو خیلی چیزهای دیگر  به سرعت نقشه اندیمشک را کامل و کاملتر می کند.

و اندیمشک،آغاز می شود .

هیات های عزاداری مرحوم مالکی،شهریاری،رشتی،نعمتی،برهانی،حاج اکبرزمانی بختیاری،باصدای نوحه خوانی مرحوم نظیفی،مجدی،پاکدل،جمیل،جمشیدی،شفیعی،باچرخش علم های

مرحوم بستاک و زرافشان وخانزاده،برای شهیدان دشت کربلا عزاداری می کنند.

اندیمشک،آرام آرام درمیان همهمه بازار و گاری های میوه و معرکه گیران و پرده خوانان دوره گرد جنب و جوش بیشتری می گرفت.

باز عقربه های تاریخ اندیمشک را حرکت می دهیم تا به زمزمه های انقلاب و جنب و جوش مردم اندیمشک می رسیم.

تلاطم و تکاپوی امواج مردم درمسجد جامع.مسجدامام حسین.مسجدمحمدی،حسینیه امام،بیشتروبیشترمی شود.عکس ها،نوارهاوپیام های امام خمینی کوچه به کوچه ودست به دست می چرخد و توزیع می شود.

جوانان مومن و انقلابی اندیمشک،با عزم و اراده و وحدت وبرادری درکشتی استقلال و آزادی به رهبری پیر جماران می نشینند و پرچم الله را به اهتزاز در می آورند.

چه روزهای ملتهب و سختی بر اندیمشک گذشت.

چهارشنبه سیاه وحکومت نظامی و توپ و تانک و مسلسل و تظاهرات و کوکتل مولوتف و خون و زخمی وشهید.

و بعد…..بهمن ۱۳۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی ایران.

باز عقربه های زمان را به جلو می کشیم تا به شهریور ۱۳۵۹ و دفاع مقدس می رسیم.

زمانی که میگ های متجاوز عراقی پایگاه چهارم شکاری و اندیمشک را وحشیانه بمباران می کنند.

و دوباره زن و مرد وپیر وجوان اندیمشکی درصف دفاع می ایستندوبه خیل رزمندگان می پیوندند.

و حماسه ی پل نادری”جرس نادری” نیز درابتدای جنگ توسط بچه های دلیر و با غیرت اندیمشک رغم می خورد.

اندیمشک،دوکوهه و سددز و پلاژ و میدان تیرش را متبرک به حضور شیرمردان و شهیدان ایران زمین می کند.

بیمارستان شهید کلانتری،بیمارستان راه آهن و جاده ی ترانزیت و خطوط قطار پر از ادوات جنگی و رزمندگان اسلام می شود.

صبح هابعدازنماز،خیابان های شهر به حرکت می افتد.خیل مادران فداکار و خواهران بسیجی را می بینی که برای کمک به مجروحان  و شستن البسه و پتوهای رزمندگان به سمت بیمارستان شهیدکلانتری می روند.

سقاخانه های اندیمشک تا صبح با شمع های نذر و نیاز روشن می ماند.

با هربارعملیات رزمندگان،قطارمجروحان وشهیدان حال و هوای شهر را کربلایی و حسینی تر می کند.

هربار موشکی قلب شهر را می درد و عزیزان بسیاری شهید می شوند.

می رسیم به ۴ آذرسال ۱۳۶۵ که ۵۴ هواپیمای دشمن بعثی،زوزه کشان آسمان شهر را می درد و کربلا و ویرانه ای از اندیمشک به جا می گذارد.

یربچه های رزمنده اندیمشک هم با  گردان های فتح و حمزه ی سیدالشهداء خواب از چشم دشمن می ربایند.

اندک اندک عقربه های زمان،۸ سال دفاع مقدس را طی می کند و برپیشانی  اندیمشک بیرق سرخ هزارشهید سرافراز افراشته می شود و اندیمشک،لقب

“شهریکهزارشهید” را به خود می گیرد.

آری،اندیمشک به اندازه عزت و مهربانی مردمش،بزرگ و بزرگ تر می شود.

آنقدرکه کرخه،به دز و چم گلک و قلعه مختار رسید.و الوارگرمسیری،به آزادی و دوبندار و بنوار و ده ایجی و علی آباد و پاپی آباد و مدنی.

و این خانواده ی بزرگ،هنوز هم بوی همان اندیمشک را می دهد.

حالا،قطاردودی خاطرات اندیمشک،کم کم به ایستگاه می رسد تا پدران و اجدادمان را با خود به آغازاندیمشک ببرد.

چقدر دلتنگ شان می شویم.

قطار،همه چیز اندیمشک است.

قطار،تمام خاطره،آبرو و امانت پیشینیان ماست.

قطارکه آمد،پدرم مشغول کار شد و با تمام همسایه ها دور یک سفره نشستیم.

ما با قطار بارها و بارها به مشهد پابوس اقا امام رضا ع رفتیم.

قطار که آمد،دوستی آمد.مهربانی آمد.برادری آمد.همدلی آمد.

قطارکه آمد،پدرم راهبان شد،تاقطار اندیمشک را ازما نگیرند.

پدرم کارگر خط شد تاقطاراندیمشک،همیشه وهمیشه بماند.

قطار دودی دارد سوت می کشد.چاره ای نیست.همه سوار شده اند…..دایی.عمو.پدر.مادر.خواهر.برادر.فامیل.همسایه.غریبه.آشنا….

آنها دست تکان می دهند و ما اشک می ریزیم.

و ناگهان چقدر زود دیر می شود.

اینجا ایستگاه خاطره هاست.

تا قطار هست،اندیمشک هم هست.